بنام او...
دستم بگیر
می خواهم ببارم،بخوانم،بمانم دراین میان می بارم همچون باران می خوانم همچون مرغان می مانم همچویک گل صدایم بزن ای رهگذر،زمانی که می میرم صدایم بزن دستانم راقدرت بده تابتوانم بنویسم برگ را پناهم کن وعظمت نگاهت رانثارم کن شاخه گلی هدیه بده به یک سنگ شاید نرم شود شاید بید میوه دهد شاید قطره قطره اشکانت شبنمی باشد پرثمر.من ندانم که چه گویم تا دست نقاش دلم را نقاشی کند نقشی از گل نقشی از واژه واژه های کتاب زندگی طرحی از من طرحی از ما از همه که می خواهند:
ببارند و بخوانند و بمانند
...
چشم چشم دو ابرو نگاه خیس من به هر سو ...پس چرا نیستی پیش من نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش دو تا گوش دو دست باز یه آغوش ...بیا بگیر قلبمو یادم تو را فراموش
چوب چوب به گردن جایی نری تو بی من ...دیگه نمی خونم می میرم اگه تو دور شی از من
دست دست دوتا پا یادتو مونده اینجا...یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا
من؟من؟ یه عاشق همون مجنون سابق<<<>>>
تنهایی شاعر
تومث اون گل سرخی که گذاشتم روی دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تومث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
توهمون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دوتا چشمی توی یه قالب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالا شو بسته
بید مجنون
یادت می آید روز را که زیر سایه ی بید مجنون نشسته بودیم وبه سیبی که در دستان تو آرام گرفته بود نگاه می کردم؟
توآن روز به من اعتماد داشتی وسیب را دادی تا عادلانه تقسیم کنم ولی من قسمت بزرگ آن را خود برداشتم
وتکه ی کوچک را به تو دادم ،توآرام پلک های پولکی ات را از من گرفتی ودر دامان اندوه فروبردی
وزیر لب آهسته زمزمه کردی نمی دانم چه گفتی ولی امروز به من اعتماد نداری
شاید باید به تو می گفتم که آن تکه بزرگ خراب بود ومن نمی خواستم تو آن را گاز بزنی<<<>>>
بنام او...
این روزها قصه دلتنگی هایم را به خانه دوست می برم،این روزهااز ناگفته های دلم باکسی سخن می گویم که تنهاسنگ صبور لحظات تنهایی من است،این روزهاپشت به درهای بسته چشم به امید به صاحب خانه ای دارم که هرگز مراناامید نمی کند،این روزهایاداوست که دل شکسته ام را آرام می کند.
عاشقنیستی...
امیری به شاهزاده ای گفت:من عاشقتو هستم.
شاهزاده خانم گفت:زیباتر از من خواهرم است که درپشت توایستاده اس.
امیر برگشت ودیدهیچکس نیست.
شاهزاده گفت:عاشق نیستی...عاشق به غیر نظر نمی کند.

